می آیی
با گیسوانی که نبافته ای
و چشمانی مهتاب گون ٬
که شب را هاشور می زنند
و پروانه های پرسوخته دوباره پیله می تنند
و رویاهای خاکستری ٬ دوباره رنگ می گیرند
با گیسوانی رها
چون خوشه های گندم
و می باری
می باری و سهم من ٬ کشتزاری دیگر
بارور ز کشت دیگر
که بارانش تویی
بهارش تویی
تمام فصل هایش تویی
با گیسوانی یله در باد
می آیی
و فصل پنجم در میرسد
فصل پنجم از سال کبیسه
فصلی که هر روزش روز آغاز است
و یلداش در نمی گیرد
و من همچنان فانوس دار کوچه های دیدار
انتظار می کشم تماشا شدن را
در آینه ی چشمت
می آیی
با گیسوانی که گویی ساحلی شب زده اند
در کرانه ی دریای هزار فانوس چهرت
می آیی
بی تاب تر از نسیم
که از صبح باغچه می گریزد
و فصل پنجم در میرسد
فصل پنجم فصل آفتاب است
که پابرهنه بر برگها می دود
فصل تو
فصل رویش یاس های سپید
کنار دیوارهای بیکار است
کنارم بمان که سرزمین باد خورده ام٬
بارانی دوباره می طلبد
کنارم بمان که بی صدای تو
غصه دارانند قصه ها
که کرم های کابوس نفرین می کنند
سیب های سرخ قصه را
که بی دست تو
نوازش هم شکنجه است
نوازش ٬ خودِ شکنجه است
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 5:35 PM توسط یک دیوانه !! |
نگاه میکنم
نمیبینمچشم مرا هوای تو پر کرده
گوش میکنم
نمیشنوم
گوشم را صدای تو پر کرده
ای چشم من بدون تو نابینا
ای گوش من بدون تو ناشنوا
با من بمان
همیشه بمان...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 3:19 PM توسط یک دیوانه !! |
دلم تنگه...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 7:40 PM توسط یک دیوانه !! |
آنچه می آید... و... گاهی نیز می رود... غصه هایی است که از این دل بی تاب... گاه به گاه می گیرد سراغ... بی تو بودن حرف همیشگی است و.... با تو بودن تنها حرف دیروز... انتظار زیادی نبود با تو بودن... با تو خندیدن... با تو گریستن... با تو , زیبا دیدن دنیا را... و بی تو زشت دیدن تنهایی را... نه... انتظار زیادی نبود... این ابر های تیره... بس پیرم کرده... ترسو و بی طاقت شده ام...! بس که نور ندیده ام...! بس که امید دور است... دار و ندارم شده یک لقمه خستگی...! این راه دور , بسی دراز می نماید... درازتر از این شب تاریک... ولی... کوتاه تر از صبر من برای چیدن یک دشت رازقی... کوتاه تر از شوق من برای رسیدن... هیچ به این نیروی معجزه آسا فکر کرده ای؟! همین دوست داشتن...! چند قدم که نزدیکش شوی پیداست... تو و من و این راه دور هنوز هم یعنی"ما"... من و تو میان پیچکهای سبز زندگی به حس بکر دلدادگی رسیدیم... یکی شدن ما زیر چتر نور با شکوه است... خوب نگاه کن... عشق من...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:34 PM توسط یک دیوانه !! |
التماست نمی کنم هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره ای از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسه های گریه کنارم باش مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
ها ؟
چه می شود ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:36 PM توسط یک دیوانه !! |
آه
رنگین کمان زیبایی که از جنس نوری
وقتی تو ظاهر می شوی
درهای بهشت گشوده می شود و برفراز تو
فرشته هایی نزدیک می شوند ومی خوانند:
رنگین کمان ، رنگین کمان
لبخند خداوند اینجاست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:21 PM توسط یک دیوانه !! |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:24 PM توسط یک دیوانه !! |

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 12:27 PM توسط یک دیوانه !! |
کفش های معرفت در پای تو ای شبیه من، بیا نیمه شب در خواب من بی صدای بی صدا
*
این صدای پای تو
آبشار زندگیست
بر درخت خواب من
*
نیمه شب ها می دمی
ای مه شب تاب من
*
شاپرک های نگاهم
روی چشمان تو باز
آسمانی تر شده
رنگ دستان تو باز
*
مهربانی ، ساده ای
یاور تنهای من
یک ستون از صبر من
پشت این شب های من
*
ای نخستین تکیه گاه
من کنون محتاجتم
تو مرا با خود ببر
ای همیشه حاجتم
*
ذره های عشق من
روی انگشتان توست
دست هایم را ببین
چنگ بر دامان توست
*
من به زانو آمدم
رعشه بر اندام من
هی شکوفه می کند
شاخه ات بر بام من
*
آسمان ها را ببین
مهربانی می دهند
بر من حسرت زده
زندگانی می دهند
*
این ملائک بال بال
با هیاهو می رسند
قطره های اشک من
روی بالش می چکند
*
با پریدن سازگار
خنده های مرده ام
من به شطرنج امید
بی گمان یک مهره ام
*
من شکستم در سقوط
یک سبد زنجیره ام
این تویی معراج من
در شب رنجیده ام
*
روی جای پای تو
ساقه هایی می خزند
آرزوهایم فقط
روی فردا می پرند
*
وه! چه شیرین است خواب
وقتی می ایی به آن
در میان خواب من
باز هم با من بمان
*
صبح تا پر می کشم
از نسیم خواب شب
جای پاهای تو است
روی رختخواب شب
...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:53 AM توسط یک دیوانه !! |
شعرهایم تکه های قلب صبورم را رد پای اشکهای پنهانی ام را جا می گذارم در این دفتر سپید التهاب کشنده ی دوری هر طلوع، بر سینه ی سحر می کِشم طرحی ازآن برایت در این دفتر...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 2:48 AM توسط یک دیوانه !! |
تو را
من خوب میدانم
تو را
من مثل ماهی
از طلوعت تا غروب شب
صدا کردم
تورا
من خوب می فهمم
مثل یک سنجاقک بی تاب و نا آرام
پی پژواک هر نیلوفری
تا شکل پروازت
پراز اندیشه های خیس باشد
یا پر از لحن غریب برکه در پاییز
تو را
من یاد دارم
مثل روز اول هر مهر ماهی
وسراب گرم هر خرداد
تو را
میدانم اما
باز میخواهم
تماشایت کنم در خواب
فقط یک بار دیگر هم به خوابم آی...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:29 AM توسط یک دیوانه !! |
چراغی در دست
چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ای در برابر آینه ات می گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:35 PM توسط یک دیوانه !! |
با توام اي لنگر تسكين! اي تكانهاي دل! اي آرامش ساحل! با توام اي نور! اي منشور! اي تمام طيفهاي آفتابي اي كبود ارغواني! اي بنفشابي! با توام اي شور،اي دلشوره شيرين! با توام اي شادي غمگين! با توام اي غم! غم مبهم! اي نمي دانم! هرچه هستي باش! اما كاش... نه،جزاينم آرزو نيست: هرچه هستي باش! اما باش!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:4 PM توسط یک دیوانه !! |
آهسته تر از بوی گل با تو سخن می گویم آرام تر از عطر شبنم و برگ به بوی تو آویخته ام امشب تنهائیم را آه...گل ناز.....گل ناز......گل ناز....... چقدر از تماشای تو خالی بوده ام چقدر از تمنای تو سرشار... باغ بی نام و نشانی بودم رها شده در فراموشی وخاموشی... به نوازش سر انگشت عطر تو برخاستم از خواب.... آه....گل ناز.....گل ناز.....گل ناز..... دست خواهش کودکانه ام قد می کشد تا ساقه ات.... در آخرین شاخه ایستاده ای با دامانی چیده.... عطر افسونگر.....عطر افسونگر....گل ناز....
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 2:19 AM توسط یک دیوانه !! |
در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهر آب چشیده ام مرا قند چه سود گویند مرا که بند بر پاش نهید دیوانه دل است پام بر بند چه سود
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:40 PM توسط یک دیوانه !! |
ماه را چون مرواریدی به گردنت می آویزم
پرندگان را می گویم
تا خوش آواترین سرودها را برای تو بخوانند
درختان را زیر پای تو فرش می کنم
از گلها قایقی می سازم
تا دریاها را بپیمایی
و از ابرها سایبانی
تا بیاسایی
از عصاره ی گلها عطری می سازم
تا در گذرگاهت هوا را عطر آگین کنم
مهتاب را به تو می دهم
و آب و آفتاب را
با توسن باد
تو را به گلگشت جهان می برم
از آسمان نردبانی می آویزم
تا به کهکشانها سفر کنی
رؤیاهای شیرینم را با تو قسمت می کنم
و کابوسهای تلخت را به جان می خرم
پروانه ها را می گویم
به هوای تو با شمع وداع گویند
و تنها تو را بجویند
گنجهای ناگشوده زمین را می گشایم
و به پای تو می ریزم
با عشقت
از همه بی نیاز شده ام
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 4:35 PM توسط یک دیوانه !! |
بغض هم براي خودش رويايي داشت...
دلش ميخواست لبخند بزند ولي نميتوانست ...
از همان نزديکي بوي باران را حس کرد...
بغض ترک خورد و....
نم نم باريد...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 4:33 PM توسط یک دیوانه !! |
نمی دونم از کجا شروع کنم....نمی دونم چی بگم...
خدایا دارم خواب می بینم؟؟؟
نکنه اینا همش یه خواب بود...
همه ی آدما تو زندگیشون یه شب به یاد موندنی دارن...
شبی که قشنگ ترین اتفاق زندگیشون رخ داده...
امشب به یاد موندنی ترین شب زندگیه منه....
به یاد موندنی ترین شب زندگی ما....
امشب خدا به روی ما خندید....
امشب فرشته ها هم به من حسودیشون شد....
امشب شاپرک هم به من حسودیش شد....
امشب دفتر من خیس خیس شد!!...
بگوئید طبل ها را به صدا در آورند....
شیپورها بنوازند....
شاهزاده ی مهربانی درب قلعه را به روی ما می گشاید....
بگوئید بلبلان نغمه سر دهند...
من امشب خوشبخت ترین مرد زمینم...
من امشب خوشبخت ترین دیوانه ام!!....![]()
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 3:1 AM توسط یک دیوانه !! |
سلام شاپرک....بالاخره اومدی همدم لحظه های تنهایی من؟؟ تو هم دلت از این همه تنهایی و غربت گرفت؟؟ شاپرک من و تو مثل همیم...تنهای تنها...توی این دنیای بزرگ....بین این همه آدم.... دل هیشکی واسه ما جا نداره....همه دلاشون کوچیکه...خیلی کوچیک.... واسه همینم هیشکی ما رو نمی خواد... شایدم من خیلی بدم....خیلی بد....اونقدر که هیشکی نمی تونه تحملم کنه... شاپرک من خیلی بدم؟؟...خیلی بد؟؟ شاپرک من وتو مثل همیم....هیشکی از دل ما خبر نداره...هیشکی؟؟ ...حتی خدا هم ؟؟ دلم گرفته شاپرک....کاش میشد داد بزنم...کاش میشد...تا کی؟؟ ... تا کی باید صدام تو گلو خفه بشه؟؟؟ شاید تا همیشه....مگه نه ؟؟ کاش میشد بارون بیاد!!!...کاش میشد.... شاپرک گلوم درد می کنه!...سرم داره می ترکه!!...چی؟...علائم سرماخوردگیه؟!!!... می خندی؟...تو هم ؟!!...بخند...شاد باش... برای یک دیوانه مگه کار دیگه ای هم میشه کرد؟