تبليغاتX
....آن روز که ديوانه شدم

....آن روز که ديوانه شدم

 

 

آینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

                                       تا روشنم شد در میان مردگانم...

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت10:59 AMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

 

من بسیار گریسته ام

هنگام که آسمان ابری است  

مرا نیت آن است

که از خانه بدون چتر بیرون باشم

من بسیار زیسته ام

اما کنون مراد من است  

که از این پنجره برای باری

جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس

بی محابا ببینم

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت0:35 AMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

ای عزیز ماندنی!

ای ناب سخت یاب!

تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه های رنج من 

 پس از خالق آسمان ها...

تمام وجودم گواه می دهد که تو خوب ترین خواستنی منی!

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت5:55 PMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

زندگي جيره ي مختصريست

مثل يك فنجان چاي

و كنارش عشق است

مثل يك حبه ي قند

زندگي را

با عشق

نوش جان بايد كرد...

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت5:1 PMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

ok

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت11:15 PMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

همین؟!!!!!

.

.

.

.

ممنون از لطفت!!

 

 

 

من سر قولم هستم...

امیدوارم تو هم سر قولت بمونی...

اما انگار...

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت9:31 PMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

برپا ایستاده ام  

تا پگاه را ببینم  

با عینک گمانم

و تاریکی را  

به روشنایی مبدل کنم  

بامداد کوچکم

و بیداری را در شب آغاز کنم  

با صدای زنگ ساعتم  

و شب را  

در بیداری  

به روزی درخشان برگردانم

با مهتابی اتاقم  

و تا زندگی را باور کنم  

در حضور مداومش

برپا ایستاده ام

تا هوا باقی است  

تا عشق باقی است  

تا آزادی باقی است

و از پا نمی نشینم  

تا روشنایی را ببینم  

تا سرود خوش آهنگ عشق را

بشنوم...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت9:18 PMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

این شب ها

چشم های من خسته است

گاهی اشک ، گاهی انتظار

این سهم چشم های من است...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت10:33 PMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

بی هیچ نام می آیی اما تمام نام های جهان با توست ...

وقت غروب نامت دلتنگی است...

وقت شبانه چون روحی عریان می آیی

و چون به ناگزیر با اولین نفس که سحر می زند نام گریز ناکت رویا است .

بادی که از شمال غربی می آید و بوی شانه های تو را دارد , دیوارهای سیمانی را ویران می کند .

آنگاه با گردبادی از نام هایت می چرخم .

چرخ ... چرخ ... چرخ

چرخ زنان با شوق و با غبار. امید و شب می آمیزم و در هوای تو از خاک و خار کنده میشوم .

نامت این بار آبی ترین و زلال ترین نام در بین نام های جهان است ... !

این بار , ای یار , نام تو آسمان است ...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت4:25 PMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

می آیی

با گیسوانی که نبافته ای

و چشمانی مهتاب گون ٬

که شب را هاشور می زنند

و پروانه های پرسوخته دوباره پیله می تنند

و رویاهای خاکستری ٬ دوباره رنگ می گیرند

با  گیسوانی  رها

چون خوشه های گندم

و می باری

می باری و سهم من ٬ کشتزاری دیگر

بارور ز کشت دیگر

که بارانش  تویی

بهارش تویی

تمام فصل هایش تویی

با گیسوانی یله در باد

می آیی

و فصل پنجم در میرسد

فصل پنجم از سال کبیسه

فصلی که هر روزش روز آغاز است

و یلداش در نمی گیرد

و من همچنان فانوس دار کوچه های دیدار

انتظار می کشم  تماشا شدن را 

در آینه ی چشمت

می آیی

با گیسوانی که گویی ساحلی شب زده اند

در کرانه ی دریای هزار فانوس چهرت

می آیی

بی تاب تر از نسیم

که از صبح باغچه می گریزد

و فصل پنجم در میرسد

فصل پنجم فصل آفتاب است

که پابرهنه بر برگها می دود

فصل تو

فصل رویش یاس های سپید

کنار دیوارهای بیکار است

کنارم بمان که سرزمین باد خورده ام٬

بارانی دوباره می طلبد

کنارم بمان که بی صدای تو

غصه دارانند  قصه ها

که کرم های کابوس نفرین می کنند

سیب های سرخ قصه را

که بی دست تو

نوازش هم شکنجه است

نوازش ٬  خودِ شکنجه است

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت5:35 PMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

نگاه میکنم

نمیبینم

چشم مرا هوای تو پر کرده

گوش میکنم

نمیشنوم

گوشم را صدای تو پر کرده

ای چشم من بدون تو نابینا

ای گوش من بدون تو ناشنوا

با من بمان

   همیشه بمان...

 

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت3:19 PMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

 

 

 دلم تنگه...

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت7:40 PMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

آنچه می آید...

و...

گاهی نیز می رود...

غصه هایی است که از این دل بی تاب...

گاه به گاه می گیرد سراغ...

بی تو بودن حرف همیشگی است و....

با تو بودن تنها حرف دیروز...

انتظار زیادی نبود با تو بودن...

با تو خندیدن...

با تو گریستن...

با تو , زیبا دیدن دنیا را...

و بی تو زشت دیدن تنهایی را...

نه...

انتظار زیادی نبود...

این ابر های تیره...

بس پیرم کرده...

ترسو و بی طاقت شده ام...!

بس که نور ندیده ام...!

بس که امید دور است...

دار و ندارم شده یک لقمه خستگی...!

این راه دور , بسی دراز می نماید...

درازتر از این شب تاریک...

ولی...

کوتاه تر از صبر من برای چیدن یک دشت رازقی...

کوتاه تر از شوق من برای رسیدن...

هیچ به این نیروی معجزه آسا فکر کرده ای؟!

همین دوست داشتن...!

چند قدم که نزدیکش شوی پیداست...

تو و من و این راه دور هنوز هم یعنی"ما"...

من و تو میان پیچکهای سبز زندگی به حس بکر دلدادگی رسیدیم...

یکی شدن ما زیر چتر نور با شکوه است...

خوب نگاه کن...

عشق من...

 

                                              

                                             

+نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت9:34 PMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

 التماست نمی کنم

هرگز گمان نکن که این واژه را

 در وادی آوازهای من خواهی شنید

تنها می نویسم

بیا

بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

نگاه کن

ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود

ساعتی پیش

این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

حال هم

به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم

بارش قطره ای از ابر بارانی نگاهم کافی ست

تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی

اما

تو را به جان نفس های نرم کبوتران

بیا و امشب را 

بی واسطه ی سکسه های گریه کنارم باش

 مگر چه می شود

یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟

ها ؟ 

چه می شود ؟

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت11:36 PMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

آه

رنگین کمان زیبایی که از جنس نوری

وقتی تو ظاهر می شوی

درهای بهشت گشوده می شود و برفراز تو

فرشته هایی نزدیک می شوند ومی خوانند:

رنگین کمان ، رنگین کمان

لبخند خداوند اینجاست

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت11:21 PMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

... محبوب من بيا،
 
تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام
 
شور حيات برانگيزد
 
من غرق مستيم
 
از تابش وجود تو در جام جان چنين،
 
سرشار هستي ام.
 
*
 
اي آيه مكرر آرامش،
 
مي خواهمت
 
هنوز
 
آري ، هنوز هم،
 
درياي اضطراب
 
در سينه شكسته من موج مي زند...
 
 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت9:24 PMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت12:27 PMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

کفش های معرفت در پای تو

ای شبیه من، بیا

نیمه شب در خواب من

بی صدای بی صدا

*

این صدای پای تو

آبشار زندگیست

بر درخت خواب من

*

نیمه شب ها می دمی

ای مه شب تاب من

*

شاپرک های نگاهم

روی چشمان تو باز

آسمانی تر شده

رنگ دستان تو باز

*

مهربانی ، ساده ای

یاور تنهای من

یک ستون از صبر من

پشت این شب های من

*

ای نخستین تکیه گاه

من کنون محتاجتم

تو مرا با خود ببر

ای همیشه حاجتم

*

ذره های عشق من

روی انگشتان توست

دست هایم را ببین

چنگ بر دامان توست

*

من به زانو آمدم

رعشه بر اندام من

هی شکوفه می کند

شاخه ات بر بام من

*

آسمان ها را ببین

مهربانی می دهند

بر من حسرت زده

زندگانی می دهند

*

این ملائک بال بال

با هیاهو می رسند

قطره های اشک من

روی بالش می چکند

*

با پریدن سازگار

خنده های مرده ام

من به شطرنج امید

بی گمان یک مهره ام

*

من شکستم در سقوط

یک سبد زنجیره ام

این تویی معراج من

در شب رنجیده ام

*

روی جای پای تو

ساقه هایی می خزند

آرزوهایم فقط

روی فردا می پرند

*

وه! چه شیرین است خواب

وقتی می ایی به آن

در میان خواب من

باز هم با من بمان

*

صبح تا پر می کشم

از نسیم خواب شب

جای پاهای تو است

روی رختخواب شب

...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت11:53 AMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

شعرهایم

تکه های قلب صبورم را

رد پای اشکهای پنهانی ام را

جا می گذارم در این دفتر سپید

التهاب کشنده ی دوری

هر طلوع، بر سینه ی سحر

می کِشم طرحی ازآن

برایت در این دفتر...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت2:48 AMتوسط یک دیوانه !! | |

 

 

تو را

من خوب میدانم

تو را

من مثل ماهی

از طلوعت تا غروب شب

صدا کردم

تورا

من خوب می فهمم

مثل یک سنجاقک بی تاب و نا آرام

پی پژواک هر نیلوفری

تا شکل پروازت

پراز اندیشه های خیس باشد

یا پر از لحن غریب برکه در پاییز

تو را

من یاد دارم

مثل روز اول هر مهر ماهی

وسراب گرم هر خرداد

تو را

میدانم اما

باز میخواهم

تماشایت کنم در خواب

فقط یک بار دیگر هم به خوابم آی...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت0:29 AMتوسط یک دیوانه !! | |